با درود بر تمامی دوستان کتابخوان

با کتابی دیگر در خدمت شما هستیم

در ادامه با ما همراه شوید



2403

کیمیاگر کتابی را که یکی از مسافرین کاروان آورده بود، بدست گرفت. جلد نداشت، اما توانست نام نویسنده اش را پیدا کند: اسکار وایلد. همچنان که کتاب را ورق میزد، به داستانی درباره ی نرگس برخورد.
کیمیاگر افسانه ی نرگس را میدانست، جوان زیبایی که هرروز میرفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند. چنان شیفته ی خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد. درجایی که به اب افتاده بود، گلی رویید که نرگس نامیدنش.
اما اسکار وایلد داستان را چنان به پایان نمی برد.
می گفت وقتی نرگس مرد، اوریاد ها -الهه های جنگل- به کنار دریاچه امدند ه از یک دریاچه ی آب شیرین، به کوزه ای سرشار از اشک های شور تبدیل یافته بود.
اوریاد ها پرسیدند: چرا می گریی؟
دریاچه گفت: برای نرگس می گریم.
اوریاد ها گفتند: آه شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی.. و ادامه دادند:
هرچه بود، باآنکه همه ی ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم، تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی.
دریاچه پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟
اوریاد ها، شگفت زده پاسخ دادند: کی میتواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟هرچه بود، هر روز در کنار تو می نشست
دریاچه لختی ساکت ماند. سر انجام گفت: من برای نرگس می گریم، اما هرگز زیبایی او را در نیفته بودم. برای نرگس می گریم، چون هربار از فراز کناره ام به رویم خم می شد، میتوانستم در اعماق دیدگانش، بازتاب زیبایی خود را ببینم.
کیمیاگر گفت: چه داستان زیبایی.
قسمتی از متن کتاب
نام جوان سانتیاگو بود. هنگامی که با گله اش به جلوی کلیسای کهن و متروکی رسید، هوا دیگر داشت تاریک میشد . مدت ها بود که سقف کلیسا فرو ریخته بود و انجیر مصری عظیمی ،درست در مکانی روییده بود که پیش از ان،انبار لباسها و اشیا متبرک بود.
تصمیم گرفت شب را همان جا به سر ببرد.صبر کرد تا تمام گوسفندان از دروازه ی ویرانش وارد شوند ،وسپس چند تخته را به گونه ای گذاشت که نتوانند در طول شب بگریزند.در ان ناحیه گرگ نبود، اما یکبار یکی از جانوران در طول شب گریخته بود و سراسر روز بعد را به جست و جوی گوسفند گم شده گذرانده بود.
زمین را با خرقه اش پوشاند و دراز کشید،به جای بالش از کتابی استفاده کرد که خواندنش را تمام کرده بود.پیش از خواب به خودش یاداوری کرد که باید شروع به خواندن کتابهای ضخیم تری کند: هم خواندنشان بیشتر طول میکشید هم به هنگام شب بالش های راحت تری بودند.
وقتی بیدار شد ،هوا هنوز تاریک بود. به بالا نگرسیت ستارگان را دید که از میان سقف نیمه ویران می درخشیدند.
فکر کرد: دلم می خواهد کمی دیگر بخوابم.
همان رویای هفته ی پیش را دیده بود و دوباره پیش از پایان رسیدنش، بیدار شده بود.
برخاست و جرعه ای نوشید.سپس چوب دستی اش را برداشت و شروع کرد به بیدار کردن گوسفندانی که هنوز خفته بودند.متوجه شده بود که همزمان با بیدار شدن خودش، بیشتر آن جانور ها نیز بیدار می شوند.گویی نیروی مرموزی بود که زندگی او را بازندگی آن گوسفندان که دوسال بود همراهش زمین را در جست و جوی اب و غذا در می نوردیدند، پیوند می داد. آرام گفت: آنقدر به من عادت کرده اند که حتی برنامه ی زمانی من را هم می شناسند.لحظه ای تامل کرد و اندیشید که شاید برعکس؛ او بود که با برنامه ی زمانی گوسفندها عادت کرده بود.
اما چند گوسفند هم بودند که کمی بیشتر طول می کشید تا بیدار شوند.
جوانک با چوب دستی اش یکی یکیشان را بیدار کرد و هریک را به نام خواند.همیشه مطمئن بود گوسفندان میتوانند صحبت هایش را بفهمند. به همین خاطر گاهی عادت داشت بخش های جالب کتاب را برایشان بخواند یا درباره ی انزوا و شادی و زندگی یک چوپان در دشت صحبت کند، و آخرین خبر ها را از شهر های پشت سر گذاشته برایشان تعریف کند.
اما از دوروز پیش، موضوع صحبتش فقط یک چیز بود: یک دختر جوان، دختر بازرگانی که در شهری که تا چهار روز دیگر به آن می رسید. تنها یکبار به آن شهر رفته بود: سال پیش. بازرگان صاحب یک پارچه فروشی بود و برای اجتناب از تقلب، دوست داشت پشم گوسفندها را پیش روی خودش بچینند. دوستی مغازه را به چوپان نشان داد، و او هم گوسفند هایش را به آنجا برده بود.
****
به بازرگان گفت :باید کمی پشم بفروشم.
مغازه شلوغ بود و بازرگان از چوپان خواست تا عصر صبر کند. جوان در پیاده روی جلوی مغازه نشست و از خورجینش کتابی بیرون اورد .
صدای زنانه ای در کنارش گفت: نمی دانستم چوپان ها هم میتوانند کتاب بخوانند.
دختر با چهره ی مشخص اندلسی بود ،با موهای سیاه و انبوه،و چشمهایی که به گونه ای گنگ ،فاتحان مور کهن را به یاد می اورد .
جوان پاسخ داد:چون از گوسفندها بیشتر می اموزند تا از کتاب ها.
بیشتر از دو ساعت باهم صحبت کردند.دختر تعریف کرد که دختر بازرگان است و از زندگی در ان شهرک سخن گفت که هر روزش شبیه به رز دیگر است.چوپان از دشت های اندلس گفت و از تازی ترین چیزهایی که در شهر های سر راهش دیده بود. از اینکه مجبور نبود همواره با گوسفندها صحبت کند خوشحال بود.دخترک با لحنی متکبرانه پرسید: خواندن را چطور یاد گرفتید؟
جوان پاسخ داد:مثل همه ی مردم،در مدرسه.
– پس اگر خواندن بلدید،چرا فقط یک چوپان هستید؟

جوانک بهانه ای اورد تا به ان پاسخ ندهد. مطمئن بود دخترک هرگز نمی فهمد.به بازگو کردن داستانهای سفر هایش ادامه داد،و ان چشمهای کوچک مُور،از شدت هیجان باز بسته می شدند.با گذشت زمان، پسرک کم کم ارزو میکرد که ان روزهرگز به پایان نرسد ،و پدر دختر تا مدت ها گرفتار بماند و از او بخواهد تا سه روز دیگر منتظر بماند.دریافت چیزی را احساس میکند که هرگز تجربه نکرده است:میل به ان که برای همیشه در یک شهر بماند.با ان دختر مو سیا،هیچ روزی به روزهای دیگر شبیه نمی بود.

اما سرانجام بازرگان امد و از او خواست پشم چهار گوسفند را بچیند.سپش مبلغی را که می بایست ،پرداخت و از او خواست سال بعد به انجا بازگردد.

***
اینک تنها چهار روز مانده بود تا دوباره به همان شهرک برسد. هم زمان هم هیجان زده هم مردد بود:شاید دخترک دیگر او را از یاد برده بود.چون چوپان های بسیاری برای فروختن پشم به انجا می رفتند.
به گوسفندهایش گفت :«مهم نیست من هم دخترهای دیگری را در شهرهای دیگر میشناسم .»
اما در ژرفای دلش می دانست مهم است ،وچوپانها نیز همچون دریانوردها و خرده فروش های دوره گرد،همواره شهری را می شناسند که در ان کسی می زید که میتواند کاری کند تا شادی تنها سفر کردن در جهان را از یاد ببرد.

دانلود کتاب کیمیاگر

 راهنمای دانلود

 قسمت دانلود

راهنمای دانلود

  • برای دانلود، به روی عبارت "دانلود" کلیک کنید و منتظر بمانید تا پنجره مربوطه ظاهر شود سپس محل ذخیره شدن فایل را انتخاب کنید و منتظر بمانید تا دانلود تمام شود.
  • جهت استفاده از فایل های فشرده از نرم افزار WinRar استفاده نموده و به پسورد هر فایل توجه نمایید.
  • در صورت بروز مشکل در دانلود فایل ها مراتب را از طریق قسمت تماس با ما یا نظرات همان پست جهت اصلاح لینک اطلاع دهید.
  • فایل های قرار داده شده برای دانلود به منظور کاهش حجم و دریافت سریعتر فشرده شده اند، برای خارج سازی فایل ها از حالت فشرده از نرم افزار Win Rar و یا مشابه آن استفاده کنید .
  • چنانچه در هنگام خارج سازی فایل از حالت فشرده با پیغام CRC مواجه شدید، در صورتی که کلمه رمز را درست وارد کرده باشید. فایل به صورت خراب دانلود شده است و می بایستی مجدداً آن را دانلود کنید.

دیدگاه بگذارید

2 دیدگاه‌ها در "کیمیاگر(پائولو کوئیلو)"

avatar
500
آلباتروس
مهمان

این کتاب رو خوندم، به نظر من که واقعا کتاب خوب و پرباری بود و نزدیکی اش به سبک تفکر اسلامی-ایرانی برای من خیلی جالب و لذت بخش بود.
توصیه می کنم حتما یک بار بخونیدش.

Macbeth
مهمان

تازه کتابو تموم کردم. ممنون بابت معرفی این کتاب.
راستی خوشحالم که برگشتید.

wpDiscuz